تبليغاتX

روزهای به یاد ماندنی
سلام

شرمنده که اینقدر دیر آپ کردیم

سال نو رو به همه تبریک میگیم

تولد فهیمه هم کلی خوش گذشت جای همه خالی

 من (سمیرا)،فهیمه،مریم،فاطی،منیر،ملیحه بودیم

جاتون خالی ماکارونی درست کردیم (خیلی خوشمزه شده بود)

فهیمه کیک خریده بود

کلی با بچه ها رقصیدیم

حالا از بس برا تولد فهیمه بهمون خوش گذشت تصمیم گرفتیم برای تولد من (سمیرا)(۲۳فروردین)هم این کارو بکنیم

اما ما اگه شانس داشتیم از اول داشتیم

یه سرپرست جدید اومده (آقای شریفی)که خوب یه سری کارارونمیتونیم انجام بدیم

منم تصمیم گرفتم فقط نهار بدم بدون سر و صدا

 

 

بای samafa

+ نوشته شده توسط s_m_f در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 11:20 |
سلام به همه ی دوستای گل

اولین چیزی که میخوام بگم اینه که الان ۳ روز از اسفند گذشته و حقوق بهمنو نگرفتیم

ولی خوب زیاد بهش فکر نمیکنیم

۱۱ اسفند تولد فهیمه است و ما میخواستیم که یه جورایی اونو سورپریز کنیم ولی از اونجایی که نمیشه چیزی رو از فهیمه مخفی کرد و گذشته از اینا این که زیاد جنبه سورپریز شدن را نداره بهش گفتیم

نکته ی بعدی اینکه من (سمیرا جون)می خوام ۱۱ اسفندبرم مسافرت وبه دلیل اینکه ۵شنبه اربعین است  به همین دلیل تولد فهیمه را انداختیم روز ۳ شنبه (۷ اسفند)و کلی هم برنامه ریزی کردیم و فهیمه هم گفته به ما ناهار میده

من و مریم هم تو فکر هستیم که کادو چی بخریم

قول میدم که اگه تونستم تا قبل مسافرت آپ کنیم اگه نشد بعد از مسافرت

تا پست بعدی یعنی جشن تولد فعلا بای samafa

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط s_m_f در جمعه سوم اسفند 1386 و ساعت 17:53 |
یه سلام سرد و یخ زده از فضای سرد یخ زده

من (سمیرا)حدودا شش روز نیومدم تو فضا آخه بد جور مریض شدم

حالا که هم اومدم فضا حسابی سرد و یخ زدست ُ فهیمه و مریم هم کاملا یخ زدند

مریم افسرده شده

فهیمه معدش درد میکنه(البته آلان حالشون خوبه فقط یخ زدند)

هی بهشون میگم بابا هوا سرده دلتون گرم باشه اما گوش نمیکنند

فهیمه آلان میخنده یهو میره تو حس و باهیشکی حرف نمیزنه ُمریم الان نشسته یهو گریه میکنهنمیدونیم چیکار کنیم تا از این حالت در بیاییم

میخواستیم با یه آپ گرم و شاد بیایم اما مگه شد

خلاصه گفتیم با همین حالی که هستیم آپ کنیم خدا بزرگه شاید گرما دوباره به فضا برگشت

شما هم دعا کنید

 

 

 

+ نوشته شده توسط s_m_f در شنبه سیزدهم بهمن 1386 و ساعت 14:16 |
سلام بر همگی

حال و احوالتون که خوبه ؟ خوب خدا را شکر (خنده داره یکی بگه نه حالم بده ،فکر کن)

امروز من یعنی سمیرا جون گل و گلاب میخوام آپ کنم از قصه ی بیرون رفتن ما ۴ تا فضایی (مریم،فهیمه،فاطمه و چاکر در بستتون سمیرا)

ما بر و بچ قرار گذاشتیم سه شنبه بریم بیرون .آخه من یه چندتا بلیط مجانی داشتم و به قول بچه ها مونده بود رو دستم و اونا هم دلشون سوخته بود که من گناه دارم و بلیطا حیفه

خلاصه از همون صبح منو گفتم که ما باید ۱۲:۳۰ رفته باشیمااااااااااااااااااا و اونا هم میگفتند خوب،من میگفتم جون مادرتون یه امروز چت نکنید اما مگه میشه

تازه از اول هم این فاطمه هی ناز میکرد که من نمیام و شما برید خوش باشید آخه من متاهل بیام با شما چیکار (فاطمه کوچکترین فضایی تو فضاست اما خیلی زرنگ بوده و تورشو پهن کرده شوهر گیرش اومدهما که تورمون سوراخه)خلاصه با کلی اصرار راضی شد بیاد البته از خداش بود

وقتی رسیدیم دم سینما بلیطا رو دادم به بلیط فروشه که دیدیم یه بلیطا رو نیاوردم و مجبور شدیم پول روی هم بذاریم و یه بلیط بخریم

بعدش گفتیم تا میاد فیلم شروع شه یه دلی از عذا در بیاریم

به اولین مغازه ی ساندویچ فروشی که رسیدیم رفتیم تو و سفارش ۴ تا همبرگر رو دادیم

به محض آماده شدن همبرگر حملههههههههههههه....................یه کم که خوردیم اصلا نفهمیدیم چی خوردیم مزش معلوم نبود ،گوجه هاشو انگار از توی قطب آورده بودند

یکی میگفت مزه کتلت میده ،یکی میگفت................... بی خیال .مزه مرگ میداد

ما که از غذا خوردن شانس نداشتیم خلاصه رفتیم طرف سینما

رفتیم تو سینما خیلی خلوت بودما هی وسط فیلم دست میزدیم اما کسی استقبال نمیکرد

البته کسی هم نبود بخواد استقبال کنه

فیلم که تموم شد مونده بودیم چیکار کنیم از بس فیلمش بی مزه بود ،چی بود بابا یه جورایی فیلم هندی بود .حالمون گرفت

با کلی زحمت این بار غمو به دوش کشیدیم و از سینما زدیم بیرون (آخه هم ببلیطا مجانی از دست رفته بود و هم یه بلیط  خریده بودیم)

همون طور که داشتیم میرفتیم و فیلمو نقد میکردیم یه پسره اومد جلو و چندتا کتاب قرآن کوچیک به ما داد و ما هم گرفتیم و خوشحال راه افتادیم که یهو دیدیم یکی صدا میکنه میگه پس پولش و ما که تا اون موقع فکر میکردیم نذریه دست از پا درازتر برگشتیم و کتابا رو پس دادیم

رفتیم و ۴ تا  بستنی خریدیم و تو اون سرما خوردیم (که البته با اون عصبانیتی که ما داشتیم به جا بود)

اون روز بد شانسی خوب ما رو یاری کردتا پست بعدی

فعلا بای

samafa

 

 

+ نوشته شده توسط s_m_f در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 و ساعت 14:12 |
یه سلام سرد و زمستونی

امیدوارم که حاله همه خوب باشه

این وبلاگ که الان میبینید من و همکارام که البته یه جورایی دوست حساب میشیم ساختیم

ما 4 تا فضایی هستیم که تویی فضا کار میکنیم.

من سمیرا هستم که 51روز که به فضا اومدم ولی خیلی زود با فضا و فضاییها انس گرفتم

فضایی بعدی فهیمه است که این فضا برای عموشه  و از اول جز فضاییها بوده (تقریبا 5 ماه)

اون یکی فضایی مریم که اونم تقریبا از اول با فضا بوده

و فضایی آخرکه متاهله و 42 روز که فضایی شده و از اونجایی که متاهله ما اونو جز نویسندگان نذاشتیم

حالا ما ۳ تا فضایی  میخواییم تا جایی که میشه خاطرات فضا و فضاییها را براتون توی وبلاگ بنویسیم

تا اولین پست خاطره فعلا بای.

+ نوشته شده توسط s_m_f در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 9:54 |
هر صبح طلو عی دیگر است برفردای من

قاصدک خوش خبر م روزهاست که نیامده

خواهم ماند تنها در انتظار تو ....

چرا نوشتم در برگ تنهائیم برایت

نمی دانم

روزی خواهد آمد

می دانم...

 

+ نوشته شده توسط s_m_f در پنجشنبه ششم دی 1386 و ساعت 14:42 |
JavaScript Codes JavaScript Codes
منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://minos.blogfa.com